bbbbb40
قصه شیخ ساده لوح چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط مدیر خبری   
شنبه ، 22 آبان 1389 ، 17:58
  7
11662

alt

شيخ ساده‌لوح با الاغش در راهي مي‌رفت. حوالي ظهر، كنار يك رودخانه توقف كرد. شيخ كه تشنه بود از خر پياده شد روي زمين زانو زد و خم شد تا آب بنوشد، اما در همين لحظه عينكش داخل رودخانه افتاد و آب آن را با خودش برد. شيخ كه هول شده بود، با دنبال عينكش در امتداد رودخانه شروع به دويدن كرد. دهقاني او را ديد و با فرياد پرسيد: «اي شيخ! چه مي‌كني؟»

شيخ گفت: «دنبال عينكم هستم كه در آب افتاده!» مرد دهقان از شدت خنده روي زمين پهن شد. شيخ كه گيج شده بود، علت خنده او را پرسيد. دهقان در حالي كه سعي مي‌كرد براي لحظه‌اي جلوي خنده‌اش را بگيرد، گفت: «اما تو در حال دويدن در خلاف جهت جريان آب رودخانه هستي. عينكت به يك سمت رفته و خودت هم از سمت ديگر رفته‌اي!»

شيخ تا اين را شنيد، در جايش ايستاد و گفت: «يعني از ظهر تا حالا كه غروب شده، دارم الكي مي‌دوم؟»

دهقان كه دلش به حال شيخ ساده لوح سوخته بود، از او دعوت كرد حالا كه تا اين حد ضعف بينايي دارد و جهت جريان آب را هم نمي‌بيند، شب را در خانه او بماند. شيخ قبول كرد و بعد از پيدا كردن خرش به خانه دهقان رفت. آن‌ها شام خوردند و خيلي زود خوابيدند.

صبح روز بعد در ده خبر پيچيد كه يك غريبه، دكاني كه توسط دهدار پلمپ شده بود را شكسته است. همه در بازار جمع شدند و در آنجا شيخ را ديدند كه مقابل دكان خوابيده و قفل شكسته هم آنجا است. وقتي او را بيدار كردند، تعجب كرد و گفت كه نمي‌داند مردم از چه چيزي حرف مي‌زنند. شيخ به خاطر آورد كه نيمه‌هاي شب وقتي براي قضاي حاجت از جايش بلند شد، ولي چشم‌هايش جايي را نديد و در ده گم شد و كمي بعد يك مستراح را پيدا كرد كه درش خراب بود و باز نمي‌شد و چون از شدت فشار طاقتش تمام شده بود چندبار به آن تنه زد تا اين كه باز شد. شيخ كه حالا متوجه اشتباهش شده بود، مي‌دانست اگر بگويد در دكان مردم قضاي حاجت كرده، كتك خواهد خورد، پس لال شد. جمعيت گفتند تا امروز كسي جرئت نكرده بود اين‌چنين راسخ مقابل دهدار بايستد. سپس مردمي كه جوگير شده بودند، پلمپ همه مغازه‌هاي متخلف و گران‌فروش را شكستند. به دنبال اين رخداد دهقان كه نگران سلامتي شيخ بود، عينكي براي او تهيه كرد و تا دروازه شهر بدرقه‌اش كرد.

شيخ به راه افتاد، اما ذهنش مشغول بود. كمي بعد دو سوار به او رسيدند و پرسيدند شهري كه قرار است در آن انتخابات دهداري برگزار شود، كدام است. در همين لحظه فكري به ذهن شيخ رسيد و سر خرش را كج كرد و به سمت شهر تاخت.

مردم شهر شنيدند كه شيخ تصميم گرفته يكي از نامزدهاي انتخاباتي دهداري باشد. دهقان كه اين را شنيد، با خوشحالي گفت از او حمايت خواهد كرد و حمايت فاميلش را هم خواهد داشت. بدين ترتيب، شيخ وارد صحنه انتخابات شد. او خرش را به بازار برد تا بفروشد و پولش را خرج تبليغات كند. اين اقدام شيخ با حيرت مردم مواجه شد و همه از اين كه يك نامزد انتخاباتي از كسي حمايت نمي‌شود تا جايي كه مجبور است خرش را بفروشد، تحت تأثير قرار گرفتند و محبوبيت شيخ دوچندان شد. دهقان هم تلاش كرد نظر همسايه‌ها و دوستانش را به سمت شيخ جلب كند. چند روز بعد انتخابات برگزار شد.

زماني كه قرار بود نام دهدار جديد اعلام شود، مردم در ميدان اصلي ده جمع شدند. وقتي نتايج قرائت شد، شيخ فهميد كه ته ليست است و كمتر از بقيه رأي آورده. او تصور مي‌كرد به خاطر شكستن پلمپ مغازه و اقدام به فروش خرش براي تأمين هزينه‌هاي تبليغاتي مورد توجه مردم قرار گرفته و از حمايت بستگان و دوستان دهقان هم برخودار بود، بايد دهدار مي‌شد. پس اعلام كرد در انتخابات دهداري تقلب شده است. كساني هم كه در انتخابات شكست خورده بودند، با شيخ همصدا شدند. در همين لحظه شيخ سوار بر خرش شد و مردم هم به دنبالش رفتند و شعار سر دادند. در ميان راه وقتي از روي يك دست‌انداز رد شدند، عينك از روي صورت شيخ به زمين افتاد و زير دست و پاي جمعيت له شد. شيخ كه عصباني بود به راهش ادامه داد، اما متوجه نشد كه به كجا مي‌رود.

آن‌ها كمي بعد به يك عمارت دوقلوي بزرگ رسيدند. شيخ به تصور اين كه آنجا قصر دهدار است، از جمعيت خواست در را بشكنند و هر چه داخل است را داغون كنند. مردم عصباني هم گوش كردند. لحظه‌اي بعد جمعيت وارد عمارت شدند و همه چيز را خراب كردند و در نهايت آنجا را به آتش كشيدند.

دهدار جديد همين كه وارد دفتر كارش شد، شنيد كه عده‌اي به سركردگي شيخ ساده‌لوح، به سيلوهاي گندم حمله كرده و آنجا را به آتش كشيده‌اند و بدين ترتيب مردم تمام زمستان را گرسنه خواهند بود و قحطي ده را فرا مي‌گيرد. دهدار دستور داد شيخ را دستگير كنند و يك عينك برايش تهيه كنند و او را تا هزار فرسخي ده ببرند تا مطمئن شوند ديگر برنمي‌گردد.

چندين روز بعد وقتي شيخ با همراهي مأموران دهداري به نقطه‌اي دوردست رسيد، دوباره با خرش تنها شد. در آن حوالي يك آبادي بود. مردم آنجا مهربان و مهمان‌نواز بودند و از شيخ پذيرايي كردند. شيخ وقتي فهميد آنجا دهداري ندارد، فكري به سرش زد. او در ملاقات با ريش‌سفيدان ده، پيشنهاد كرد كه انتخاباتي آزاد برگزار شود تا يك دهدار انتخاب كنند. اما ريش‌سفيدان گفتند كه نيازي به دهدار ندارند. شيخ كه تصميم گرفته بود هر طور شده در يك انتخابات پيروز شو تا حال اهالي ده قبلي را بگيرد، به ميان مردم رفت و با آن‌ها درباره دهداري صحبت كرد تا به داشتن دهدار تشويق شوند. در نهايت مردم تصميم گرفتند انتخاباتي سالم و آزاد برگزار كنند، اما كسي حاضر نشد نامزد شود. ريش‌سفيدان تمايلي به كسب سمت دهداري نداشتند و مردم عادي هم نمي‌دانستند بايد در مقام دهدار، چگونه رفتار كنند. اما شيخ كه تصميمش را گرفته بود، گفت كه به ناچار تنها نامزد انتخابات خواهد شد. او نمي‌خواست بدون شركت در انتخابات به آن مقام برسد. اين‌بار نيازي به تبليغات هم نبود. روز بعد انتخابات برگزار شد و مردم رأي‌شان را در جعبه‌ها ريختند.

همان روز مردم در ميدان اصلي ده جمع شدند تا شوراي ريش‌سفيدان، نتايج را اعلام كند. شيخ هم با غرور روي خر خود نشسته بود و آماده بود تا لحظاتي ديگر به آرزوي خود برسد. سخنگوي شوراي ريش‌سفيدان بيانيه را قرائت كرد و گفت كه برنده انتخابات، «اكبر مشتي» است. شيخ كه ديد دوباره اسمش ته ليست است، از شدت عصبانيت حالش بد شد و از روي خرش به زمين افتاد. وقتي به خودش آمد، مردم به دورش جمع شده بودند. از روي زمين بلند شد و فرياد كشيد: «وقتي من تنها نامزد انتخابات بودم، چطور مي‌شود يكي ديگر برنده شود؟» يكي از ميان جمعيت جلو رفت و گفت كه اكبر مشتي بستني‌فروش ده است كه محبوبيت زيادي در ميان اهالي دارد. شيخ از اين كه مردم شخص ديگري را به او ترجيح داده بودند، عصباني شده بود. از جايش بلند شد، خاك لباسش را گرفت و گفت مي‌خواهد اكبر مشتي را ببيند. اما مردم گفتند كه اكبر مشتي چهار سال پيش فوت شده است.

شيخ تا اين را شنيد، شروع به فحاشي كرد و مردم هم كه انتظار چنين برخوردي را نداشتند، بر سر شيخ ريختند و عينكش ر شكستند و او را روي دست بلند كردند تا بيرون ده بردند و سپس روي زمين كوبيدند. شيخ كه چشمانش نمي‌ديد، دوباره راهش را گم كرد.

او هفته‌ها در راه بود تا اين كه بالاخره به دروازه يك شهر رسيد، اما نگهبان‌ها گفتند بايد قبل از ورود، او را بازرسي كنند. شيخ كه گرسنه و تشنه بود، علت را پرسيد يكي از نگهبان‌ها گفت: «از مسافران شنيديم در شهرهاي اطراف يك ميكروب پيدا شده كه سيلوهاي گندم را نابود مي‌كند. ما هم تازه‌واردها را مي‌گرديم تا هنگام ورود به شهر، اين ميكروب همراهشان نباشد.»


Tags
Last Updated on يكشنبه ، 23 آبان 1389 ، 14:25
 
Secured by Siteground Web Hosting